امروز جمعه ۹۶/۴/۲

توی خاک عراق، پشت پاسگاه عراقی ها بودیم

توی خاک عراق، پشت پاسگاه عراقی ها بودیم. از خستگی و تشنگی دیگر توانی نداشتیم که ناگهان پیکر شهیدی را دیدیم. داشتم پیکر را روی چفیه می گذاشتم که فریاد سعید کریمی مرا به خود آورد: «بلند شو. فرار کن! عراقی ها دارند ما رامحاصره می کنند.» خواستم شهید را بگذارم و سبکبال فرار کنم؛ اما دلم نیامد. پیکر شهید را در آغوش گرفتم و به سرعت دویدم. شهید در آغوشم ترس را از دلم خارج کرده بود. دیوانه وار به میان میدان مین زدم تا راه چهار ساعته را زودتر برسم. سیم های تله ی والمری بود که به پایم گیر می کرد و کلاهک والمری به سوی دیگری پرتاب می شد؛ اما هیچ کدام عمل نمی کرد! به خودم که آمدم، دیدم سمت دیگر جاده، عراقی ها درازکش منتظرند که مین ها زیر پای من منفجر شوند.
... خطر از بیخ گوشم گذشته بود. شهید را روی زمین گذاشتم و منتظر بقیه ی بچه ها شدم. سعید، مجید و... همه رسیدند. یک ذکر مصیبت و اشک بود که آراممان کرد. تازه فهمیدم که اصلاً احساس تشنگی و خستگی ندارم. از آن روز به بعد راه رفتن با شهید در میدان مین، برایم بسیار آسان شده است. هیچ انفجاری رخ نخواهد داد مگر این که...


منبع: آسمان مال آنهاست(کتاب تفحص)، صفحه:46

 

مقام معظم رهبری:

حفظ ارزشهای اسلامی و انقلابی و تجلیل شایسته از شهدای بزرگوار برترین کار ماست.

حضرت امام خمینی (ره) :

ما اگر شهید بشویم قید و بند دنیا را از روح برداشتیم و به ملکوت اعلی و به جوار حق تعالی رسیدیم.